خود آگاهی و رشد فردی

جملات اینگونه میرقصند

بوی پیراهنت را ، روی آسمان این شهر پاشیده ای... انگار کلاغ ِ دربه در قصه ها ، سرانجام با دست های تو روانه ی خانه اش شده... اما حاضرم شرط ببندم که فکرش را نمی کردم روزی از راه برسد که سرمای حضور تو ، گرمای هزاران خاطره ی عاشقانه شود... با این وجود ، نمی دانم هنوز هم اصرار داری ، برگ های طلایی ات ربه رخ این و آن بکشی... راستی ، راز این دلتنگی های گاه و بی گاهت چیست..؟.. چه چیزی در دل شب هایت پنهان کرده ای که آدم یکدفعه به سرش می زند به خیابان بیاید..، و از آسمان بخواهد برایش یک دل سیر کتانی ببارد... زمستان جان ، حرف های زیادی با تو دارم ..، اما فرصتی برایم نمانده... من با تو از در بهاری ترین روزها وارد شدم... اما هنوز نمی دانم چرا آنقدر بی رحمانه بوی پیراهنت را روی تمام شهر ،  پاشیده ای..؟.. نمی دانستم آدمها ساده عاشقت شدم و ساده خاطره سا ختی ...


نوشته شده در یکشنبه 10 اسفند 1393ساعت 15:51 توسط kimyargar| ارسال نظر(1) |


Power By: LoxBlog.Com

نظرات کاربران

دیدگاه خود را با ما در میان بگذارید

ثبت نام کاربران

در چند ثانیه حساب کاربری خود را بسازید

قبلا ثبت نام کرده‌اید؟

ورود کاربران

خوش آمدید! لطفا وارد حساب خود شوید

رمز عبور را فراموش کرده‌اید؟
$captcha_html
حساب کاربری ندارید؟

فراموشی رمز عبور

نام کاربری یا ایمیل خود را وارد کنید

یا