خود آگاهی و رشد فردی
جملات اینگونه میرقصند
کاش تو این شرایط بد بد جایی یا کسی بود که میشد خودتو باهاش ترمیم کنی میشد که ار حال دلت باش حرف بزنی بگی که چقد داغونی و کمکت میکرد به نظر قیمت بیت کوین قصد عبور از 59 هزار دلار رو داره و احتمالا تا 62 هزارتا بره و نزولی بشه.. از دوستان کسی اگه تمایل دراره در مورد ترید ارز دیجیتال تجربه شخصی در وبلاگ گفته بشه لطفا بگه...... به نظر شما قیمت دلار در بازار آزاد به چه قیمتی میرسه خدایش میخوام لپ تاپ بخرم... پاسخی که بعد از دهها سال تحقیق و بررسی و آزمایش های مختلف به دست آمده، به طور خلاصه این است: "ریشه همه ناخشنودی های انسان ها، در روابط آسیب دیده است یا از دست دادن یک رابطه مطلوب یا نرسیدن به رابطه مورد نظر." حال سؤال اینجاست که چرا این اتفاقات ناگوار در روابط انسان ها رخ می دهد. مثلاً چرا ازدواجی که با عشق آغاز شده، در ادامه به سردی و در نهایت به طلاق می انجامد؟ مشکل ما، نداشتن اراده نیست. پس یه خودمان انگ بی ارادگی نزنیم. "دارن هاردی"، نویسنده کتاب "اثر مرکب" می گوید که مشکل ما در عملی نکردن تصمیمات مان، به این برمی گردد که "انگیزه کافی" نداریم. بنابراین، در بطن هر تصمیمی، باید انگیزه ای قوی نیز تعریف شود. پیشنهاد مشخصا استفاده از "روش عدد یک" هست. هر کاری را از کوچک ترین واحد آن که "یک" هست، شروع کنیم. مثلاً از همان روز اولی که تصمیم به نرمش صبحگاهی گرفتیم، نیازی نیست نیم ساعت نرمش کنیم بلکه کافی است روز اول، فقط "یک دقیقه" نرمش کنیم؛ بله، فقط یک دقیقه. عمر و توانایی انسان محدودتر از آن است که بخواهد به همه چیز اهمیت بدهد، باید بی خیال خیلی چیزها شد. اما چگونه تعیین کنیم به چه چیزهایی اهمیت دهیم و بی خیال چه چیزهایی شویم؟ گاهی اطلاعاتی که وارد مغز ما می شوند در گذر زمان دچار تغییر شکل می شوند. مثلاً مطمئن هستیم خودرویی که از صحنه تصادف گریخت آبی نفتی بود و حتی حاضریم قسم هم بخوریم ولی بعداً مشخص می شود که سبز انگوری بوده است. بعضی اوقات نیز اطلاعات فرد دیگری چنان در مغز ما رسوخ می کند که بعد از مدتی می پنداریم خود شاهد آن بوده ایم یا جایی خودمان خوانده ایم. آنچه در مغز پیاژه رخ داده بود، تبدیل نقل قول غلیظ یک فرد به اطلاعات دیداری بود و حال آن که پیاژه کوچک هرگز چنان صحنه ای را شاهد نبوده است.
تو صرافی چی؟
یا چرا روابط پدری و فرزندی، در گذر زمان سست می شود؟
یا چرا دو دوست بعد از مدتی از هم دور می شوند؟
یا چرا روابط بین کارفرما و کارمند، خشک و بی روح است؟
و ... ؟
تئوری انتخاب به این سؤالات و صدها سؤال نظیر آن که چرا روابط انسان ها آسیب می بیند این گونه پاسخ می دهد: "چون آدم ها می خواهند همدیگر را تحت کنترل و اجبار خود در بیاورند."
ممکن است برخی از مکانیزم های کنترلی، بسیار خشونت بار باشد. مثلاً در دوران برده داری، اربابان به زور شکنجه و شلاق ، برده ها را تحت کنترل و اجبار خود در آورده بودند. اما کنترل همیشه محسوس و خشن نیست.
یک معلم، با مکانیزم نمره و روش های انضباطی دانش آموزانش را کنترل می کند.
والدین با روش های تنبیه و تشویق بر فرزندانشان اعمال حکومت می کنند.
همسران نیز با صدها روش، از اخم و کنایه زدن گرفته تا دعوا کردن و حتی کتک کاری، سعی در کنترل همدیگر می کنند.
کارفرمایان هم روش های خاص خود را برای تحمیل اراده های خود بر کارمندان و کارگران خود دارند و متقابلاً کارمندان و کارگران هم روش های خود را برای فرار از این اجبارها و تحمیل خود بر کارفرمایان به کار می برند.
همان طور که می بینید، در دنیایی زندگی می کنیم که همه سعی می کنند خود را به نحوی بر دیگران تحمیل کنند و این ، منشأ اصلی نارضایتی است. خیلی از ما دوست داریم دیگران طوری رفتار کنند که ما می خواهیم و آنها نیز می خواهند ما طوری رفتار کنیم که آنها می خواهند. این اجبار و کنترلگری متقابل، یک تنش دائمی ایجاد می کند و انسان ها و رابطه هایشان آسیب می بیند: هم کنترل کننده ها و هم کنترل شونده ها.
نکته مهم اینجاست که تلاش برای کنترل دیگران در نهایت بی فایده است یا حداقل، چندان موفقیت آمیز نیس
اگر می خواهیم زبان خارجی یاد بگیریم، نیازی نیست از همان اول کار، خودمان را درگیر انواع کلاس ها و کتاب ها بکنیم. کافی است تصمیم بگیریم هر روز "یک واحد" لغت یاد بگیریم. منظور از "یک واحد" کمترین تعداد لغتی است که می توانیم در یک روز بخوانیم. این یک واحد می تواند حتی یک کلمه باشد
ژان پیاژه - روان شناس - یکی از خاطراتش را این گونه تعریف می کند:
"2 ساله بودم که دزدی خواست مرا از درون کالسکه ام برباید. پرستارم اما با شجاعت با دزد گلاویز شد و صورتش نیز زخم برداشت. سپس مرد پلیسی با شنل کوتاه و باتوم سفید از راه رسید و دزد در رفت. این حادثه که به صورت مبهم در خاطرم مانده نزدیک ایستگاه مترو رخ داد.
من تا 15 سالگی این خاطره را برای همه تعریف می کردم ولی در 15 سالگی ام اتفاق عجیبی افتاد. پرستارم که سال ها پیش از خانه ما رفته بود، نامه ای نوشت و در آن اعتراف کرد که هیچگاه چنان اتفاقی نیفتاده و آن زخم ها را نیز خودش ایجاد کرده بود تا نظر پدر و مادرم را جلب کند. پرستار دوران کودکی ام حتی ساعتی را که پدرم به عنوان قدردانی به او هدیه داده بود را بازگردانده بود."
هر چقد میخوام خوب باشه حالم ولی نمشه
| Power By:
LoxBlog.Com |