خود آگاهی و رشد فردی
جملات اینگونه میرقصند
یه وقتا هس که حرف هستا ولی حس نی .... درس مسه وقتایی که یکی باید باشه و نی مسه وقتایی که باید وامیسادی ولی رفتی.. باید میساختی ولی نابود کردی... الان دیگه یه وقتا شده گاه و بی گاه شده همیشه.... میدونی واژه ای پیدا نکردم تا حال خرابمو شرح بدم... خودت بفهم حال خرابمو.. آره به خدا خیلی سخته نبودنت ...حتی نوشتن ازت...هنوزمن کسی را ندارم میان دعاهای شبانه ام... من عادت کرده بودم بعد از هر شکست ، بی قراری چشم هایت را ببینم... و ببینم چقدر بی تاب حرف های من می شوی... اما این ندیدن های ناخواسته ، حدس ِ بدی را نصیبم کرده... تقصیر تو نیست... باید تمام میشد این بازی لبریز از دلتنگی... بازی که هر چه بیشتر نفس می گرفت ، ابری تر میشد... باید یکی از ما بازی را و دیگری عشق را از یاد می برد... دلشوره ها هنوز هم امانم نمی دهند... با اینکه می دانم آب از آسیاب که بیفتد ، آسمانت که صاف شود ، عینک دودی ات را می زنی و دوباره می شوی همان آدم سابق... همانی که بودنش ، معجزه ای میشد دور از دسترس... و رویایی بی انتها میان شب های تابستانیم... زیاد مهم نبود شکست یا پیروزی... تنها لبخندهایت مهم بود که آنهم ، وقتی عینک دودی ات را بزنی ، برای همیشه از من دریغ می شود...تو درکی از تنهایی نداشتی که تنهام گزاشتی ...حیف که رفتی ...اما نبودن هوات خیره بودنه من به تابلوی تصویر آبی محصول اجنبی اگر نبود اما خیلی وفا کرد بیشتر از تو...چقدر...چقدر ...با دلم بد شدی کح حتی سراغشم نگرفتی از خداش...ازتموم کوچه ها ...آدما بیزارم...بیزار...پراز خیالتم اونقد که از خودم بریدم.....تو گزاشتی که بشکنم ....بی وفـــــــــــــــــــــا ... .. . هعی تا حرف ِ من از میون هزار حرف نگفته ای که گوشه ی ذهنم جا خوش کرده ، بخواد بگذره و به زبان بیاد ، یه عمر طول میکشه... درست انگار جنگجویی بخواد از میون شمشیر و گلوله باران ، یه دسته گل رو به سلامت عبور بده و برسونتشون به دست ِ کسی که خیلی عاشقه... تا بخوام حرفامو سبک سنگین کنم ، تا بخوام مقدمه بچینم ، تا بخوام شاخ و برگ ِ زیادی رو حَرَص کنم، یه عمر طول میکشه... و اون میره... میره بدون ِ اینکه حرفامو شنیده باشه... به اینکه فهمیده باشه چرا یه وقتایی تندتند حرفامو میزدم و بهش مجال نمیدادم چیزی بگه... هیچ وقت نشد بهش بگم وقتی نگاش بوی رفتن می گرفت ، من پرحرف میشدم... حالا اون رفته... و من کلی حرف بهش زدم... که گفتن و نگفتنش مهم نبود ، ولی چیزایی رو نگفتم که باید می گفتم... میرم کنار پنجره ، جایی که فکر میکنم بهترین گوشه ی هر خونه ایه... و حرف می زنم... اولش با خودم بعدش با خدای خودم... نور ِ ماه پاپیش میزاره... با اینکه تو نیستی ، دلم روشن میشه... ببین ! زندگی یک معامله است… بوی پیراهنت را ، روی آسمان این شهر پاشیده ای... انگار کلاغ ِ دربه در قصه ها ، سرانجام با دست های تو روانه ی خانه اش شده... اما حاضرم شرط ببندم که فکرش را نمی کردم روزی از راه برسد که سرمای حضور تو ، گرمای هزاران خاطره ی عاشقانه شود... با این وجود ، نمی دانم هنوز هم اصرار داری ، برگ های طلایی ات ربه رخ این و آن بکشی... راستی ، راز این دلتنگی های گاه و بی گاهت چیست..؟.. چه چیزی در دل شب هایت پنهان کرده ای که آدم یکدفعه به سرش می زند به خیابان بیاید..، و از آسمان بخواهد برایش یک دل سیر کتانی ببارد... زمستان جان ، حرف های زیادی با تو دارم ..، اما فرصتی برایم نمانده... من با تو از در بهاری ترین روزها وارد شدم... اما هنوز نمی دانم چرا آنقدر بی رحمانه بوی پیراهنت را روی تمام شهر ، پاشیده ای..؟.. نمی دانستم آدمها ساده عاشقت شدم و ساده خاطره سا ختی ... تو تنها امیدی واسه دلی که جوابش کرد



چیزی میگیریم و چیزی میدهیم
خودخواهانه است که تنها بخواهیم چیزی به دست بیاوریم
و نخواهیم از دست بدهیم…
باید یادمان باشد که عشق مثل گلوله ای از آتش است
باید مواظب سوختن دستهایمان باشیم
باید مواظب باشیم که هر ازگاهی آنرا دست به دست کنیم
تا دستمان نسوزد و آزار نبیند…
اگر طاقت نداشته باشیم از دستمان می افتد پائین
و مثل چینی نازک صورتی یک دل حساس میشکند…
شکستی ...شکستمت؟!شکستم هنوزم تو شکم...
تو رفتی من ماندمو شکسته ها ، من و دست های سوخته....
تو با کی معامله کردی ؟ زندگی مرا
خود خواهانه نخواستی اما آرام و دوست داشتنی از دست دادی...
خیال کردم رفتی میری از یادم تو رفتیو نرفت خاترتو از خاترم

| Power By:
LoxBlog.Com |