خود آگاهی و رشد فردی

جملات اینگونه میرقصند

دیشب تنها به کوچه زدم

و

صبح تنهاتر به خانه برگشتم...

نوشته شده در سه‌شنبه 17 شهریور 1394ساعت 10:28 توسط kimyargar| ارسال نظر(0) |

نوشته شده در جمعه 18 اردیبهشت 1394ساعت 16:38 توسط kimyargar| ارسال نظر(0) |

بدبختی هنوزم دارم................................خرم دیگه ......

 

نوشته شده در جمعه 18 اردیبهشت 1394ساعت 16:34 توسط kimyargar| ارسال نظر(0) |

متاسفانه من حیچ وقت بع این درجه از عرفان نمیرسم........

نوشته شده در جمعه 18 اردیبهشت 1394ساعت 16:31 توسط kimyargar| ارسال نظر(1) |

نوشته شده در جمعه 18 اردیبهشت 1394ساعت 16:28 توسط kimyargar| ارسال نظر(0) |

چن وقتیه رفته

اما من هنو نرفتم

یعنی فرموشم کرد و من هنوز نتونستم.گریهگریه

......................

......................

 

 

نوشته شده در جمعه 18 اردیبهشت 1394ساعت 16:20 توسط kimyargar| ارسال نظر(3) |

اااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااوف

نوشته شده در جمعه 18 اردیبهشت 1394ساعت 16:19 توسط kimyargar| ارسال نظر(0) |

 

یه وقتا هس که حرف هستا ولی حس نی ....

درس مسه وقتایی که یکی باید باشه و نی

مسه وقتایی که باید وامیسادی ولی رفتی..

باید میساختی ولی نابود کردی...

الان دیگه یه وقتا شده گاه و بی گاه شده 

همیشه....

میدونی واژه ای پیدا نکردم تا حال خرابمو شرح بدم...

خودت بفهم حال خرابمو..

نوشته شده در سه‌شنبه 11 فروردین 1394ساعت 15:34 توسط kimyargar| ارسال نظر(1) |

آره به خدا خیلی سخته نبودنت ...حتی نوشتن ازت...هنوزمن کسی را ندارم میان دعاهای شبانه ام... من عادت کرده بودم بعد از هر شکست ، بی قراری چشم هایت را ببینم... و ببینم چقدر بی تاب حرف های من می شوی... اما این ندیدن های ناخواسته ، حدس ِ بدی را نصیبم کرده... تقصیر تو نیست... باید تمام میشد این بازی لبریز از دلتنگی... بازی که هر چه بیشتر نفس می گرفت ، ابری تر میشد... باید یکی از ما بازی را و دیگری عشق را از یاد می برد... دلشوره ها هنوز هم امانم نمی دهند... با اینکه می دانم آب از آسیاب که بیفتد ، آسمانت که صاف شود ، عینک دودی ات را می زنی و دوباره می شوی همان آدم سابق... همانی که بودنش ، معجزه ای میشد دور از دسترس... و رویایی بی انتها میان شب های تابستانیم... زیاد مهم نبود شکست یا پیروزی... تنها لبخندهایت مهم بود که آنهم ، وقتی عینک دودی ات را بزنی ، برای همیشه از من دریغ می شود...تو درکی از تنهایی نداشتی که تنهام گزاشتی ...حیف که رفتی ...اما نبودن هوات خیره بودنه من به تابلوی تصویر آبی محصول اجنبی اگر نبود اما خیلی وفا کرد بیشتر از تو...چقدر...چقدر ...با دلم بد شدی کح حتی سراغشم نگرفتی از خداش...ازتموم کوچه ها ...آدما بیزارم...بیزار...پراز خیالتم اونقد که از خودم بریدم.....تو گزاشتی که بشکنم ....بی وفـــــــــــــــــــــا

...

..

.

هعی

نوشته شده در سه‌شنبه 11 فروردین 1394ساعت 15:23 توسط kimyargar| ارسال نظر(0) |

 

تا حرف ِ من از میون هزار حرف نگفته ای که گوشه ی ذهنم جا خوش کرده ، بخواد بگذره و به زبان بیاد ، یه عمر طول میکشه... درست انگار جنگجویی بخواد از میون شمشیر و گلوله باران ، یه دسته گل رو به سلامت عبور بده و برسونتشون به دست  ِ کسی که خیلی عاشقه... تا بخوام حرفامو سبک سنگین کنم ، تا بخوام مقدمه بچینم ، تا بخوام شاخ و برگ ِ زیادی رو حَرَص کنم، یه عمر طول میکشه... و اون میره... میره بدون ِ اینکه حرفامو شنیده باشه... به اینکه فهمیده باشه چرا یه وقتایی تندتند حرفامو میزدم و بهش مجال نمیدادم چیزی بگه... هیچ وقت نشد بهش بگم وقتی نگاش بوی رفتن می گرفت ، من پرحرف میشدم... حالا اون رفته... و من کلی حرف بهش زدم...  که گفتن و نگفتنش مهم نبود ، ولی چیزایی رو نگفتم که باید می گفتم... میرم کنار پنجره ، جایی که فکر میکنم بهترین گوشه ی هر خونه ایه... و حرف می زنم... اولش با خودم بعدش با خدای خودم... نور ِ ماه پاپیش میزاره... با اینکه تو نیستی ، دلم روشن میشه...

نوشته شده در سه‌شنبه 19 اسفند 1393ساعت 09:52 توسط kimyargar| ارسال نظر(0) |


Power By: LoxBlog.Com

💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران