خود آگاهی و رشد فردی
جملات اینگونه میرقصند
تا حرف ِ من از میون هزار حرف نگفته ای که گوشه ی ذهنم جا خوش کرده ، بخواد بگذره و به زبان بیاد ، یه عمر طول میکشه... درست انگار جنگجویی بخواد از میون شمشیر و گلوله باران ، یه دسته گل رو به سلامت عبور بده و برسونتشون به دست ِ کسی که خیلی عاشقه... تا بخوام حرفامو سبک سنگین کنم ، تا بخوام مقدمه بچینم ، تا بخوام شاخ و برگ ِ زیادی رو حَرَص کنم، یه عمر طول میکشه... و اون میره... میره بدون ِ اینکه حرفامو شنیده باشه... به اینکه فهمیده باشه چرا یه وقتایی تندتند حرفامو میزدم و بهش مجال نمیدادم چیزی بگه... هیچ وقت نشد بهش بگم وقتی نگاش بوی رفتن می گرفت ، من پرحرف میشدم... حالا اون رفته... و من کلی حرف بهش زدم... که گفتن و نگفتنش مهم نبود ، ولی چیزایی رو نگفتم که باید می گفتم... میرم کنار پنجره ، جایی که فکر میکنم بهترین گوشه ی هر خونه ایه... و حرف می زنم... اولش با خودم بعدش با خدای خودم... نور ِ ماه پاپیش میزاره... با اینکه تو نیستی ، دلم روشن میشه...
| Power By:
LoxBlog.Com |