خود آگاهی و رشد فردی

جملات اینگونه میرقصند

گاهی اطلاعاتی که وارد مغز ما می شوند در گذر زمان دچار تغییر شکل می شوند. مثلاً مطمئن هستیم خودرویی که از صحنه تصادف گریخت آبی نفتی بود و حتی حاضریم قسم هم بخوریم ولی بعداً مشخص می شود که سبز انگوری بوده است.

بعضی اوقات نیز اطلاعات فرد دیگری چنان در مغز ما رسوخ می کند که بعد از مدتی می پنداریم خود شاهد آن بوده ایم یا جایی خودمان خوانده ایم.
ژان پیاژه - روان شناس - یکی از خاطراتش را این گونه تعریف می کند:
"2 ساله بودم که دزدی خواست مرا از درون کالسکه ام برباید. پرستارم اما با شجاعت با دزد گلاویز شد و صورتش نیز زخم برداشت. سپس مرد پلیسی با شنل کوتاه و باتوم سفید از راه رسید و دزد در رفت. این حادثه که به صورت مبهم در خاطرم مانده نزدیک ایستگاه مترو رخ داد.
من تا 15 سالگی این خاطره را برای همه تعریف می کردم ولی در 15 سالگی ام اتفاق عجیبی افتاد. پرستارم که سال ها پیش از خانه ما رفته بود، نامه ای نوشت و در آن اعتراف کرد که هیچگاه چنان اتفاقی نیفتاده و آن زخم ها را نیز خودش ایجاد کرده بود تا نظر پدر و مادرم را جلب کند. پرستار دوران کودکی ام حتی ساعتی را که پدرم به عنوان قدردانی به او هدیه داده بود را بازگردانده بود."

آنچه در مغز پیاژه رخ داده بود، تبدیل نقل قول غلیظ یک فرد به اطلاعات دیداری بود و حال آن که پیاژه کوچک هرگز چنان صحنه ای را شاهد نبوده است.


نوشته شده در دوشنبه 23 اردیبهشت 1398ساعت 09:17 توسط kimyargar| ارسال نظر(0) |


Power By: LoxBlog.Com

نظرات کاربران

دیدگاه خود را با ما در میان بگذارید

ثبت نام کاربران

در چند ثانیه حساب کاربری خود را بسازید

قبلا ثبت نام کرده‌اید؟

ورود کاربران

خوش آمدید! لطفا وارد حساب خود شوید

رمز عبور را فراموش کرده‌اید؟
$captcha_html
حساب کاربری ندارید؟

فراموشی رمز عبور

نام کاربری یا ایمیل خود را وارد کنید

یا