خود آگاهی و رشد فردی

جملات اینگونه میرقصند

 

تا حرف ِ من از میون هزار حرف نگفته ای که گوشه ی ذهنم جا خوش کرده ، بخواد بگذره و به زبان بیاد ، یه عمر طول میکشه... درست انگار جنگجویی بخواد از میون شمشیر و گلوله باران ، یه دسته گل رو به سلامت عبور بده و برسونتشون به دست  ِ کسی که خیلی عاشقه... تا بخوام حرفامو سبک سنگین کنم ، تا بخوام مقدمه بچینم ، تا بخوام شاخ و برگ ِ زیادی رو حَرَص کنم، یه عمر طول میکشه... و اون میره... میره بدون ِ اینکه حرفامو شنیده باشه... به اینکه فهمیده باشه چرا یه وقتایی تندتند حرفامو میزدم و بهش مجال نمیدادم چیزی بگه... هیچ وقت نشد بهش بگم وقتی نگاش بوی رفتن می گرفت ، من پرحرف میشدم... حالا اون رفته... و من کلی حرف بهش زدم...  که گفتن و نگفتنش مهم نبود ، ولی چیزایی رو نگفتم که باید می گفتم... میرم کنار پنجره ، جایی که فکر میکنم بهترین گوشه ی هر خونه ایه... و حرف می زنم... اولش با خودم بعدش با خدای خودم... نور ِ ماه پاپیش میزاره... با اینکه تو نیستی ، دلم روشن میشه...


نوشته شده در سه‌شنبه 19 اسفند 1393ساعت 09:52 توسط kimyargar| ارسال نظر(0) |


Power By: LoxBlog.Com

ورود کاربران

خوش آمدید! لطفا وارد حساب خود شوید

رمز عبور را فراموش کرده‌اید؟
$captcha_html
حساب کاربری ندارید؟

فراموشی رمز عبور

نام کاربری یا ایمیل خود را وارد کنید

یا

ثبت نام کاربران

در چند ثانیه حساب کاربری خود را بسازید

قبلا ثبت نام کرده‌اید؟

نظرات کاربران

دیدگاه خود را با ما در میان بگذارید